می خواهم از عشق بمیرم

 

با جولیتا وارد چشم اندازی شدم که به زندگیم بدل شد. قلمرویی که بدون او هیچگاه نمی توانستم کشف کنم.

هر زمانی که جولیتا از جلسه شیمی درمانی بر می گشت، دچار خشکی ماهیچه‌ ای می شد. می دانست این دردها را باید تحمل کند، اما ترس روح، هرگز. در این زن لاغر و ترکه ای با شخصیتی قوی افکار مختلفی در جریان بودند.

این ها در سال ۱۹۹۴ اتفاق می افتادند. تنها پنج ما از رفتن شوهری که پنج دهه را با او گذرانده بود، می گذشت. جولیتا با انگشتان بلند و باریکش روزنامه ها و مجلاتی که از معشوقه های فلینی نوشته بودند را ورق می زد. شاید کسی می خواست، کارگردان بزرگ را غیر جذاب نشان دهد.

گاهی اوقات می خواست دفترچه تلفن شوهرش را باز کند، و به زن هایی که به هر عنوانی به فلینی نزدیک بودند، زنگ بزند و مستقیم بگوید:”بین تو و فدریکو چی بوده؟” ولی جولیتا از مراودات شوهرش چیزی نمی دانست. اما شاید در گذشته چیزی بود که فقط به جولیتا و او تعلق داشت.

جولیتا ۲۲ فوریه سال ۱۹۲۱ در سن جورجیو دی پیانو، بولونیا متولد شد. جولیتا از همان دوران کودکی به رقص، موسیقی و تئاتر علاقه نشان می داد. بعد از اینکه جولیتا دوران مدرسه ابتدایی را به پایان رساند، پدر و مادرش او را به رم نزد یکی از خویشاوندان شان فرستادند. در آنجا به دانشگاه ساپینزا رم رفت و در رشته ادبیات تحصیل کرد.

جولیتا در سال ۱۹۴۳ با فلینی آشنا شد. در آن زمان، فلینی به عنوان خبرنگار و کاریکاتوریست در یکی از مجلات کمیک (مارک اورلیو) مشغول به کار بود. علاوه بر این، فدریکو، طرح ها و متن هایی و دیالوگ های کمیکی برای نمایش های واریته و کمدی می نوشت.

زمانی که فلینی سریال رادیویی طنزی در مورد زندگی دو دلداده- چیکو و پالینا را می نوشت. یکی از تهیه کنندگان پیشنهاد ساخت سریال تلویزیونی از این مجموعه را داده بود. به این ترتیب به دنبال بازیگران مورد نظرشان رفته بودند. آنها برای نقش چیکو به دنبال آقای مسنی می گشتند، و برای بازیگر زن هم، به دنبال زنی مناسب بازی در نقش معشوقه چیکو بودند.

انتخاب آنها جولیتا ماسینا بود که فدریکو چندین بار صدایش را شنیده بود، اما خود جولیتا را ندیده بود. به این ترتیب این دو در کافه ای قرار کاری خود را گذاشتند. ملاقات او با این زن مو قرمز و چشم آبی به ازدواج ختم شد. چیزی که فدریکو را از دیدن او شگفت زده کرده بود، ظاهر شبیه به دخترهای نوجوان و نگاه پر شورش بود.

فدریکو فلینی و جولیتا ماسینا پشت صحنه جاده.

بعدها جولیتا این ملاقات تاریخی را اینگونه به خاطر می آورد: “ناگهان جوان کم رو و خجالتی را با شلوار کوتاه و کلاه دیدم.

آنها بلافاصله از رویاها و ایده هایشان صحبت کردند. فدریکو همیشه رویای دلقک حرفه ای شدن را در سر می پرواند. گاهی اوقات، او متفکرانه به دختر می گفت:”من خودم را دلقکی تصور می کنم، دلقک بازنشسته ای که از خانه سالمندان فرار می کند و از خنده می میرد!”

در دانشگاه، جولیتا در تئاترهای دانشجویی شرکت می کرد، و بازی در نقش های مختلف را دوست داشت. جولیتا به فدریکو اعتراف کرده بود:”همیشه رویای بازیگر شدن را داشتم. می خواهم تجربیات خود واقعی ام را بدون هیچ نقاب و آرایشی بازی کنم، و می خواهم از عشق بمیرم.

فیلم چیکو و پالینا هیچ وقت ساخته نشد اما زندگی عشقی این دو جوان شروع شد و آنها به زودی باهم ازدواج کردند. جولیتا تقریباً بلافاصله پس از ازدواج باردار شد. هر دو آنها رویای خانواده ای بزرگ را در سر می پروراندند. اما جولیتا از نردبان افتاد، همین باعث شد سقط جنین کند. پزشکان به زوج جوان گفتند، کودک شان پسر بوده. به نظر می رسید، تنها دوباره بچه دار شدن از اندوه زوج جوان بکاهد اما کودک (پیر فدریکو) تنها دو هفته بعد فوت کرد.

از آن زمان فلینی همیشه به سختی از زندگی شخصیش صحبت می کرد، به جز اینکه: “فیلم هایم بچه هایم هستن.

جولیتا اولین بار در فیلم های آغازین شوهرش “شب های واریته (۱۹۵۰)” و ” شیخ سفید (۱۹۵۲)” بازی کرد. فدریکو در کار کردن خستگی ناپذیر بود. تقریباً هنوز فیلم تمام نشده بود که فیلم نامه کار بعدی را آماده کرده بود. اما فیلم جدید بودجه زیادی می خواست، فیلمی که در آن آنتونی کوئین و جولیتا ماسینا باید در نقش های اصلی بازی می کردند. جولیتا سینما را دوست داشت، و به حرف مردم که می گفتند، زشت است، توجهی نداشت. برای او تنها تایید شوهرش که گفته بود، بازیگر با استعدادی است، مهم بود.

در سال ۱۹۵۴ فیلم جاده ساخته شد. این فیلم موفقیت بی نظیری کسب کرد و ده ها جایزه بین المللی به دست آورد. پس از شکوه بی سابقه ای که قهرمان دلقک فیلم، جلسومینا برای مایسترو فلینی به ارمغان آورده بود، در مراسم دریافت اسکار، همگان فلینی را آقای مازینا صدا میزدند. هالیوود به جولیتا پیشنهاد قراردادی پنج ساله برای چند فیلم را داد، اما جولیتا این پیشنهاد را رد کرد.

جولیتا زندگی بدون فلینی را نمی پذیرفت. این دو هرگز بیش از یک ماه از هم دور نشده بودند. دوستان و نزدیکان این دو، به خوبی دیده بودند، نظر همسر فلینی در هنگام ساخت فیلم، بیشترین اهمیت را برای او دارد. جولیتا سناریوها را ویرایش می کرد، نقش های بازیگران را تایید می کرد. اگر جولیتا در صحنه فیلمبرداری حضور نداشت، فلینی برای مشاوره با او تماس می گرفت.

دو فیلم “جاده (۱۹۵۴)” و “شبهای کابیریا (۱۹۵۷)” که در آن نقش اصلی را جولیتا ایفا می کرد، جایگاه دست نیافتنی را برای او به ارمغان آورد و روزنامه نگاران ماسینا را بازیگر بزرگ خطاب کردند. او جوایز سینمایی مختلفی را دریافت کرد، و به عنوان بهترین بازیگر سال شناخته شد و همچنان قراردادهای زیادی به او پیشنهاد داده می شد. اما جولیتا همه این دعوت ها را رد می کرد. دلخواه جولیتا که در هفت فیلم شوهرش نقش اصلی را ایفا کرده بود، نبود که در فیلم های کارگردان های دیگر بازی کند. جولیتا در مجموع در ۳۴ فیلم (به جز سریال ها) ایفای نقش کرد.

در اواسط ماه اکتبر سال ۱۹۹۳، فدریکو و جولیتا قرار بود، سالگرد پنجاهمین سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند، اما زمان مناسبی نبود. در ۳۱ اکتبر فلینی درگذشت. هنگامی که ایتالیا فلینی را به خاک می سپرد، رم از حرکت باز ایستاد و تمام فیلمبرداری های سراسر جهان به مدت یک دقیقه متوقف شد. هزاران نفر کارگردان بزرگ را از رم به شهر ساحلی ریمینی، جایی که به دنیا آمده بود و دوران کودکی اش را در آن گذرانده بود، همراهی کردند. جولیتا حتی یک قطره اشک نریخته بود، تنها زیر لب زمزمه کرده بود: “چه قدر زود، عشق من…”

پس از مرگ شوهر، وضعیت جولیا وخیم شد. جولیتا روز ۲۳ مارس ۱۹۹۴در کلینیک کلمبوس، رم درگذشت. جولیتا قبل از مرگش، از ترومپت نواز مائورو مور درخواست کرده بود، موسیقی فیلم جاده ساخته مایسترو روتا را بنوازد. جولیتا پس از مراسمی به گورستان ریمینی منتقل شد تا در کنار همسر و فرزندش به خاک سپرده شود.

جولیتا ماسینا خود را زنی خوشبخت می دانست، و عشق به فلینی را پایان ناپذیر می خواند: “من برای او نه تنها همسر، بلکه دخترش، مادر، و معشوقه اش هم بودم. او هم برای من مرد های زیادی بود.”

تاریخ خبر : 1398/03/06

دسته بندی : مقالات سینمایی

445

نظرات کاربران

نظر شما